اولین4

خرید بک لینک
به نام خداگاهی اوقات در زندگی چنان بی انگیزه میشوم که تک تک ثانیه هایم را به بهترین شکل ممکن به بطالت می گذرانم. چند روزی است که دوباره چنین حالی دارم.در این مواقع معمولا اینستاگرام بهترین ابزار فرصت سوزی من است. متوجه حالم میشوم. اپلیکیشنش را پاک می کنم. مدتی است که کتابی را در دست دارم.جز از کل نوشته استیو تولتز. روزی ده صفحه از آن می خواندم اما با پاک کردن اینستا کتاب، مسئولیت ناکام گذاشتن ثانیه ها را به عهده می گیرد. انگار فقط دنبال وقت کشی ام. حالا به هر طریقی اینستا، کتاب، خواب،... .این وضعیت را دوست ندارم. بی انگیزگی محض. حتی علاقه ای به سر کار رفتن ندارم. درون خودم کنکاش می کنم تا راهی به سوی نور پیدا کنم به سوی زندگی. فکر میکنم چرا در کودکی اینقدر دغدغه مند نبودیم.  یاد شعر سهراب میفتم "زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است". درست است. رمز خوشبختی همین است. در کودکی از تک تک ثانیهایمان لذت میبردیم و فکر نمیکردیم چرا کار دیگری نکردیم. از لحظه، از مسیر زندگی لذت می بردیم. بلند میشم. قبلا یک دست بلوز و شلوار ست خریده بودم. حمام میروم و ست نو را می پوشم. کمی حالم بهتر می شود. سر کار عادت ندارم مانتوی رنگی و روسری بپوشم. با مانتو و روسری میروم برای حال خودم. بهتر میشوم اما فایده ندارد . دوباره بی انگیزه میشوم باید دنبال چیز دیگری بگردم. حالا دیگر حتی کتاب هم نمیخوانم. اینستاگرام را با سایت بالا آورده و بی هدف در اکسپلور می چرخم. دیگر حالم بهم میخورد. دستم به خون ثانیه های عمرم آلوده شده. باید برای خودم کاری کنم. سرچ می کنم الهی قمشه ای و از مجموعه نتایج یکی را به صورت تصادفی بر میگزینم. در مورد شکرگزاری است که فردی که شکر گزار نباشد شاد نیست. همین است از تنهایی خ اولین4...

ما را در سایت اولین4 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 17:27

چند روزی است دلم گرفته...نمیدانم چرا و از چه و از که؟ ولی گرفته.چند ماهی است که نیروی جدیدی به شرکت اضافه شده، اسمش م ن ص و  ره است. فوق العاده خوش اخلاق و با روابط عمومی بالا. ازش خوشم میاد، خیلی دوستش دارم. هرچند از لحاظ ظاهری و حتی شاید اعتقادی با من خیلی تفاوت دارد.  نیدونم چطوری رابطه ام باهاش صمیمی شد اما دوستای تازه پیدا کرده، خانم ا ح م د ی و ل ی ا ل ی. خب اونا خیلی بهش نزدیک ترن و شبیه تر.حالم خوش نیست. میترسم از کاری که دارم انجام میدم. با دانش اندک وارد کاری شدم که میترسم آه افرادی دامنم رو بگیره. دلم میخواد هرچه زودتر بیام بیرون از شرکت. چند روز پیش با یه بخش تازه ای از کدها مواجه شدم که اصلا از وجودشون اطلاعی نداشتم. نمیدونم چی درسته و چی غلط باید پیگیرشون باشم یا نه.احساس خوبی نسبت به کاری که انجام میدم ندارم میترسم. بی خیالانه میترسمبیشتر از این از خودم میترسم از خودی که قصد شیطنت دار و دلش میخواد به منصوره پیامای شیطنت آمیز بفرسته تو چتاز خودی که بیش از حد با همکار فنیش صمیمی شده و میگه و میخنده. از خودی که داره حواسش از کار پرت میشهاز خودی که امروز جو گرفتش و جویده جویده و در حضور چند تا از همکاراش که یکیشون دوست صمیمی مدیرشه حرفایی زد در مورد روزهای حال بد و سکته مامانش و بریده بریده گفت و اسم آورد در حضور چند نفر. چرا این کارو کرد؟ جوابش معلومهافتاده رو دور جلب توجه، با مرموزبازی، خنده های بی مهابا، حرف زدن و ابراز وجود کردنچقدر از خودم بدم اومد بعدشچرا انقدر هیجانی و فکر نشده صحبت کردم،خدایا میشه کمک کنی یادشون بره...اگه به مدیرم بگن چی؟چرا انقدر لحظه ای و ناگهانی همه ی چیزایی که از کتاب معجزه سپاسگزاری خونده بودمو ریختم دور!!چرا انگار هیچی تو مغ اولین4...

ما را در سایت اولین4 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 17:27

صفحه بندی